گاهنامه ی ادبی نوید ( به کوشش فرزانه سراجی)
از این اقدام سپریا به عرصه ی حیات گذاشت که نامش را سلامان نهادند. آن گاه دایه ای هجده ساله و نکو روی برای شیر دادن به این پسر اختیار کردند که ابسال خوانده می شد. چون مدت رضاع سر آمد و به فرمان شاه ، اسبال را از سپر دور کردند ، طفل بی تابی بسیار کرد و هر مانوس به ناچار اجازه داد تا هنگام بلوغ سلامان ، ابسال در کنارش باشد اما وقتی سلامان به سن بلوغ رسید، این وابستگی بدل به عشق شد. هر مانوس ، پسر را به پند و نصیحت گرفت و او را از معاشرت با ابسال و اساساً جنس زن بر حذر داشت. لیکن سلامان ، اندرز پدر را نشنید. هر مانوس پیشنهاد کرد که لااقل وقت خود را به دو قسم کند : قسمتی را صرف آموختن علم ربانی و قسمی را صرف لذایذ و شهوت نماید. سلامان این معنی را پذیرفت. اما در عمل ، بیش تر وقت خود را به عشق ورزی اختصاص داد. شاه در اندیشه ی نابود کردن ابسال افتاد، اما وزیر خردمندش ، او را از این کار بازداشت. از سوی دیگر چون این خبر به سلامان و ابسال رسید به وحشت افتادند و گریختند. هر مانوس که صاحب اسبابی چون جام جهان نما بود ، بر احوال آنان نگریست و چون پریشانیشان دید ، دلش به رحم آمد و فرمان داد تا مایحتاجشان را در اختیارشان قرار دهند ، شاید به مرور زمان از این شیوه باز ایستند. اما چنین نشد و پادشاه که بر تسخیر طبایع و ارواح واقف بود ، شهوت را چنان بر آنان مسلط ساخت که مدام خواستار یکدیگر بودند اما وصول و تمتع ممکن نبود. سرانجام سلامان که عذاب خود را نتیجه ی عدم رضایت پدر از این رابطه می دانست نزد پادشاه رفت و اظهار ندامت نمود و پدر ، عذر وی را پذیرفت و قطع علاقه اش به ابسال را طلبید. لیکن سلامان که این معنی را در توان خود نمی دید ، شب هنگام له نزد ابسال بازگشت و از فرط استیصال ، هر دو خود را به دریا انداختند. هر مانوس چون از این حال آگاه گشت ، فرمان داد تا تنها سلامان را نجات بخشند. سلامان چون از غرق شدن ابسال آگاه گشت ، نزدیک به هلاک گشت. پادشاه بر حال پسر بیمناک شد و حکیم دربار را به یاری طلبید. حکیم به سلامان گفت که اگر وصال ابسال را می خواهی با من به بیابان ساریقون بیا و چهل روز در آن جا بمان و مرا اطاعت کن. سلامان به ساریقون رفت و به تدبیری که حکیم اندیشیده بود ، عاشق صورت زهره ( یا ونوس – رب النوع عشق) شد و ابسال را به کلی از یاد برد. هر مانوس که از شفای پسر شادمان گشته بود ، سلطنت را بدو بخشید و چندی بعد در گذشت. سلامان فرمان داد تا این قصه بر هفت لوح طلا نقش کنند و در پایان ، این جمله را بنگارند که : « علم و ملک را از عالم علویات کامله طلب کن ، زیرا که از سفلیات ناقصات به جز ناقص نیابد.»
سپس این الواح را در هرمی که هر مانوس در آن بود نهادند .
دیر زمانی بعد ، ارسطو طبق تعالیم افلاطون ، در آن هرم را گشود و لوح قصه را در بسیط عالم پراکند.»
سمک عیار
رمانی عامیانه – پهلوی از فرامرز بن خداد ابن عبدالله الکاتب الارجانی .
« هر زبان شاه ، پادشاه حلب و شاهات با همه ی دارایی و سعادت از درد بی فرزندی در رنج بود. روزی این غصه را با وزیرش در میان نهاد و اندکی بعد به راهنمایی وزیر ، کسی را به خواستگاری گلنار ، دختر بیوه و فرزند دار پادشاه عراق فرستاد. گلنار ، عروس مرزبان شاه شد و خیلی زود از شوهر بار گرفت و پسری زایید که نامش را خورشید شاه نهادند. این پسر با فرخ روز، پسر گلنار از شوهر اولش بالید و رشد کرد و چون جوانی برازنده شد به جادویی، عاشق مه پری، دختر فغفور شاه چین گشت و به طلب او برآمد و به همین نیت با فرخ روز وعده ای دیگر بدان دیار شتافت. از آن پس ماجرا از پی ماجرا و مخاطراتی هولناک در راه وصال این دو شاهزاده پدید آمد و تقریباً همگان را درگیر ساخت. خورشید شاه و فرخ روز در آن جا با شغال پیل روز و سمک و گروه عیار آشنا شدند و آنان نیز صادقانه و با تمام قوا در راه تحقق این عشق افسانه وار کوشیدند و خطرات بسیاری را به جان خریدند تا سرانجام این دو به وصال یکدیگر دست یافتند. اما دیری نپایید که مه پری، بر سر زا جان باخت و فرزندش نیز ، مرده به دنیا آمد. بلافاصله پس از این واقعه ، سمک دختری زیباتر به نام آباندخت یافت و او را نامزد ازدواج با خورشید شاه کرد و آبنادخت نیز پس از ماجراهایی که بی شباهت به ماجراهای مه پری نبود به وصال خورشید شاه رسید.»
این داستان ، ضمن آن که سراسر شرح دلاوری ها و جوان مردی ها و زیرکی ها و تدابیر سمک برای تحقق آرزوی خورشید شاه و سعادتمند ساختن اوست، نکات بسیاری مربوط به اوضاع اجتماعی ایران ، خاصه وضع عیاران و فتیان و کارها و خصایل آن ها در بر دارد. و با توجه به اوصاف عیاران ، در این کتاب حتی یک نمونه رفتار ذمیمه در میان عیاران دیده نمی شود.
مولف یا گرد آورنده ی داستان ، راوی قصه را صدقه ابن ابی القاسم شیرازی معرفی کرده است و خود داستان نیز نخستین یا یکی از قدیم ترین و شیرین ترین داستان های فارسی است. محبوبیت این داستان عمدتاً مرهون کثرت حوادث تو در تو و در عین حال ارتباط آن ها با یکدیگر و ترویج خلقیات نیکو و فضایل انسانی و خصایل جوان مردانه است. نثر آن ساده و شیرین و از حیث قواعد لغوی و دستوری در نهایت استحکام است و حاوی بسیاری از کلمات و ترکیبات زبان فارسی است که در سایر کتاب ها کمتر می توان یافت.
آهو و ضامن آهو
آهو در ادب فارسی به داشتن چشمان زیبا و رمندگی و تیز – روی مشهور و غالباً شکار شیر است. در قصه ی یونس آورده اند که چون از شکم ماهی خارج شد ، چهل روز در ساحل ماند و آهویی به او شیر داد.
نزد ایرانیان ، امام هشتم ، حضرت رضا (ع) ملقب به « ضامن آهو » است و در میان عوام ، داستانی در سبب انتساب این لقب رایج است که بر طبق آن ، اهویی که در بیابان از بیم صیاد در گریز بود ، با دیدن امام رضا که تصافاً از آن حوالی می گذشت خود را به دامان آن حضرت می اندازد. صیاد قصد آهوی می کند و امام ، مانع می شود و مبلغی پول بیش از بهای آهو به صیادیشنهاد می کند تا از خون حیوان بگذرد. صیاد نمی پذیرد. در این وقت آهو به سخن می آید و می گوید که بچه ای شیر خواره داردو فقط مهلتی برای شیر دادن بچه می خواد. اما ، ضامن او می شود و به عنوان گروگان ، نزد صیاد می ماند. آهو به سرعت
می رود و اندکی بعد باز می گردد و خود را تسلیم می کند. صیاد از این واقعه متحیر می شود و چون در می یابد که گروگان او امام رضا بوده است آهو را رها می کند و به دست و پای امام می افتد.
اما در جای دیگر روایت شده است از قول ابومنصور محمد ابن عبدالرزاق طوسی بدین مضنون که : در روزگار جوانی نظر خوشی به طرفداران مشهود
( مرقد امام رضا ) نداشتم و در راه متعرض زائران می شدم. روزی به شکار بیرون رفتم و یوزی را در پی آهویی روانه کردم. یوز ، آهو را کنار دیوار مرقد به دام انداخت و رو در روی او ایستاد، اما به او نزدیک نمی شد. هر چه کوشش کردم که یوز به آهو حمله کند از جای نمی جنبید ، اما هر وقت آهو از دیوار دور می شد ، یوز او را دنبال می کرد و چون باز آهو به کنار دیوار باز می گشت ، یوز متوقف می شد. سرانجام آهو ، رخنه ای در دیوار یافت و وارد رباط شد( در آن دوره ، حرم امام رضا رباطی بوده است) . من به دنبال او رفتم و از قاریی که در آن جا نشسته بود سراغ آهو را گرفتم. ندیده بود. بر اثر سرگین او رفتم اما هرقدر که گشتم ، آهو را نیافتم . از آن پس ، با خدای تعالی عهد بستم که هیچ زائری را نیازارم و خود نیز بعد از آن ، به هنگام گرفتاری و مشکلات بدین مشهود روی آورده و حاجت خویش ستانده ام.
رامایانا یا رامایانه ( ماجرای راما)
قدیم ترین و یکی از دو منظومه ی حماسی هند باستان ( دیگری مهاباراتا است) به زبان سانسکریت. ظاهراً متعلق به حدود 500 قبل از میلاد است و تا سده ی سوم قبل از میلاد نیز تغییراتی در آن پدید آمده است. موضوع این منظومه ، سرگذشت راما و مبتنی بر افسانه های رایج زمانه و منقسم به هفت بخش است: 1) روزگار کودکی راما 2) ایام تبعید راما به فرمان پدر 3) دوران زندگی در جنگل و عشق سیتا 4) دوره ی اقامت راما در شهر بوزینگان 5) ماجرای شگفت انگیز سفر دریایی راما 6) جنگ راما با غول – خدایی به نام راوان که رباینده ی سیتا است 7) سرانجام زندگی راما .
ماجرای اصلی از این قرار است که راما دلباخته ی سیتا ، دختر پادشاه جنگ
می شود و عزم خود را برای وصال او جزم می کند . شاه برای داماد خود شرطی گذاشته بود که هر کس از عهده ی آن بر می امد می توانست با سیتا، پیمان زناشویی بندد. شرط این بود که داماد آینده می بایست کمان شیوا را زه بزند. راما شرط را می پذیرد و کمان را با چنان قدرتی می کشد که به دو نیم می شود.
بنا بر روایات ، سراینده ی این منظومه ، مردی به نام والمیکی بودکه در آغاز پیشه راهزنی داشت. اما بر اثر تکرار نام راما در شمار قدیسین درآمد.
رامیانا ، در فرهنگ هندی، نفوذی بی حساب دارد و به بسیاری از لهجه های هندی ترجمه شده است. اول بار ، توسط فیضی با عنوان وظیفه الفیضی به فارسی ترجمه شد. مسیح کاشانی نیز بر اساس داستان اصلی آن ، منظومه ی رام و سیتا را سروده است.
هاروت و ماروت
در قصص و روایات ، نام دو فرشته ای است که غره ی زهد و پرهیز خود ، از گناهان آدمیان در عجب بودند و مدعی منزلت آدمی شدند و دو اطلب به زمین گشتند. خداوند ، آنان را به زمین فرستاد اما از شرک و قتل نفس و زنا و باده نوشی بر حذر داشت. هاروت و ماروت ، چندی بر زمین حکم راندند. تا آن که زن و شویی به دادخواهی نزد ایشان آمدند. آن دو فریفته ی زن – که نامش را زهره نوشته اند – شدند و در طلب او به قتل و شرک و باده نوشی نیز دست یازیدند. خداوند آنان را در انتخاب عذاب آخرت و عذاب این جهان ، محیر ساخت و آن دو از خدا خواستند که در این جهان عذابشان کند ؛ سپس در بابل به غذاب های گوناگون دچار شدند – از جمله گویند که آنان تا قیامت در چاهی واژگون آویخته اند ، دهانشان هرگز به آن نرسد و همیشه تشنه باشند. بعد از این واقعه ، زهره نیز دعایی بر خواند و به قدرت اسم اعظم که از ایشان آموخته بود به آسمان رفت و خدا او را به صورت ستاره درآورد.
تفضیل و قصه ی هاروت و ماروت در قرآن نیامده است. اما در آیه ی 102 سوره ی بقره از ایشان نام برده شده و به سحر آموزی و فتنه انگیزی آنان در بابل اشاره شده است و غالب مفسرین در ذیل این آیه به تفضیل داستان پرداخته اند. ر ادب فارسی ، داستان هاروت و ماروت به روایاتی که یاد شد، مورد اشاره قرار گرفته است و اغلب آن دو را مظهر سحر و جادو دانسته اند.
یأجوج و مأجوج
بنابر روایات دینی و افسانه ای ، اقوامی وحشی ( به قولی دو قبیله ی ترک از نسل یافت) بودند که در دنیا فساد می کردند و بر دیگر قبایل هجوم می بردند و دایم اسباب خطر بودند. هم از این رو بود که اسکندر یا ذوالقرنین ، سدی آهنین بر گذرگاه هجوم ایشان بست : در صفت مردمان این قوم آمده است که عده شان بی شمار است و موجوداتی هستند کوتاه اندام و پهن صورت که نیش های آنان مانند درندگان است و به جای ناخن ، چنگال دارند و گوهایشان چندان بزرگ است که چون شب فرا رسد یکی را در زیر افکنند و دیگری را بر روی کشند ( گوش ستبران ، گلیم گوشان )
در قصص الانبیاء آمده است : از پس آن کوه ، خلق بسیار بودند که ایشان را یأجوج و مأجوج گفتندی و عدد ایشان پدید نبود و ایشان دو گروه بودند. بعضی از فرزندان یأجوج بودندو بعضی از فرزندان مأجوج و ایشان دو برادران بودند از فرزندان یافث ابن نوح از پس طوفان ، آن جا افتاده بودند و از آن پس آن کوه قرار گرفته و از ایشان سنل بپیوست و گوش هاشان به زمین می کشند که می روند بی جامه و بی طعام چون ستور ... بی دین و خدای نشناسند و هیچ چیز را نپرستند و هیچ از ایشان نمیرد تا دو هزار فرزند نیارد ، یکی نر و یکی ماده.»
در ادب فارسی ، این نام با تلمیح به داستان مذکور ، کرارات مورد اشاره قرار گرفته است و در ادبیات رمزی – عرفانی ، آن را مظهر شهوت و عضب و اندیشه های فاسد دانسته اند.
درخت آسوریک یا درخت آسوری
فابل یا منظومه ای به صورت مناظره به زبان پارتی یا پهلوی اشکانی که اکنون به خط پهلوی (121 بیت) در دست است. مضنون آن ، مناظره ی مفاخره آمیزی است میان بز و نخل؛ بدین ترتیب که ابتدا توصیف کوتاهی از یک درخت به صورت معما یا چیستان از زبان شاعر بیان می شود به طوری که خواننده در می یابد ، منظور نخل است. آن گاه نخل، فواید و محاسن خویش را برای بز بر می شمرد. سپس بز با او به معارضه بر می خیزد و او را تحقیر و استهزا طمی کند و فواید خویش را بر می شمارد. سرانجام به زعم سراینده بز پیروز می شود. متن بازمانده به صورت نثر نوشته شده اما اول بار « امیل بنونیست »
(Emile Benvensite ) شرق شناس فرانسوی (1902-1976 میلادی ) به شعر بودن آن پی برد.
در سال 1364 شمسی توسط یحی ماهیار نوابی به فارسی ترجمه منتشر شد.
آیا می دانید ... ؟
* آیا می دانید« آصف برخیا »که بود؟
در روایات داستانی ، دینی از فرزندان اشمویل پیغمبر و مادرش از بزرگان بنی اسراییل و از نوادگان یعقوب بود. عهد عتیق ، او را از موسیقی دانان و سرایندگان در بار بنی اسراییل معرفی کرده است. اما بنا بر روایات اسلامی ، وی وزیر و محرم بارگاه سلیمان بود. گویند چون بلقیس عازم درگاه سلیمان گردید وی در چشم بر هم زدنی ، تخت بلقیس را از سیا بدانجا آورد. همچنین گفته اند چون زوجه ی سلیمان بر مجسمه ی پدرش سجده می کرد ، آصف در جمع، خطا به ای ایراد نمود و به پیامبران درود فرستاد ، اما سلیمان را فقط به جهت صفات عالیه ای که در جوانی داشت ، ستود. سلیمان خشمگین شد و از او بازخواست کرد ولی آصف وی را به سبب راه یافتن بترستی را بر انداخت و زوجه ی خود را تنبیه نمود. نیز گویند آصف دارنده ی اسم اعظم بود.
در ادب فارسی ، ارتباط آصف با سلیمان از جهات مختلف و از آن جمله مظهر وزرابی کاردان و عاقبت اندیش مورد اشاره قرار گرفته و تیر به کرم و جوانمردی متصف گشته است و همچنین از او به چالاکی یاد کرده اند.
* * *
*آیا می دانید آزر عموی ابراهیم (ع) بود یا پدر او ؟
آرز ، نام یا به قولی لقبدر ابراهیم است که کافر بود و پیشه ی بت تراشی داشت و هم از این رو ، او را نجار و دروگر و نقاش نیز خوانده اند- نام آرز در قرآن ( انعام ، 74) آمده است ولی به رغم به تصریح قرآن در تفسیر و تعبیر آن اختلاف کرده اند. مفسرین شیعه عموماً او را عم ابراهیم دانسته و کوشیده اند بدین ترتیب ابراهیم را از داشتن تبار مشترک مبرا کنند تا با این اصل اعتقادی که زنجیره ی تبار انبیا را تا آدم ، معصوم می دانند ، سازگار افتد. بعضی نیز ، او را وزیر نمرود دانسته اند.
بعضی ، نام پدر ابراهیم را « تارخ » گفته و برخی نیز گفته اند که تارخ در زبان پهلوی همان آرز است.
* * *
* آیا می دانید « رباط » در اصل به چگونه محلی اطلاق می شد ؟
رباط ، نام عمومی قرارگاه هایی به صورت قلعه و برج نگهبانی در نزدیک شغور ممالک اسلامی بود که در
دوره ی بسط فتوح و قدرت خلفا، همیشه گروهی از مسلمانان داوطلب در آن آمده بودند تا دفع حمله ی کفار کنند و در مواقع مقتضی به پیشروی بپردازند. بعد ها که دولت اسلامی قوت گرفت و کمتر ضرورت حمله یا دفاعی برای مرابطون ( اهل رباط ) پیدا می شد ، رباط نشینی هم از جهت آمادگی برای جهاد و هم به سبب سختی و محرومیتی که در چنان نقاط دور افتاده های معمول بود ، نزد مسلمین حکم عبادت پیدا کرد و رفته رفته رباط ، مرادف با زاویه و خانقاه گردید و به صورت مرکز تجمع صوفیان و دوری از دنیا و پرداختن به عبادت و انس گرفتن با زندگی سخت و درویشانه درآمد.
بعد ها لفظ رباط به معنی کاروانسرای میان راه شد که محل تعویض اسبان بود و در همین معنی است که شعرای فارسی، دنیا را به رباط یا رباط دو در تشبیه کرده اند.